طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۹

چشم گویای تو با ما بزبان گستاخ است

این غزلیست که با شیر دلان گستاخ است

کوهکن دل گله از چشم و زبان آورداست

هر که گویاست بخاموش لبان گستاخ است

حذر از چشم تو شرطست که آن فتنهٔ مست

طفل شوخیست که با پیر و جوان گستاخ است

راه چپ کن که در این کوچه ز بیدادکسان

دادخواهیست که دستش بعنان گستاخ است

شعله با خار و خس خشک بود چون گستاخ

با دلم تاب و تب عشق چنان گستاخ است

من بصد دست بدامانش برآویزم لیک

پیر گردید مرا بخت جوان گستاخ است

گه سلاحش مژه «طالب» گهی ابروست کمان

ترک را دست بشمشیر و کمان گستاخ است