طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲

چون نسیم از در گلزار گذشتیم و گذشت

دامن افشان ز گل و خار گذشتیم و گذشت

آه ما همدم ما بود در این دشت سموم

همه ره بر دهن مار گذشتیم و گذشت

چون درافشای رموزی که شنیدیم ز غیب

بیم جان بود ز اظهار گذشتیم و گذشت

هیچکس جرم خموشی بلب ما نگرفت

عمرها شد که ز گفتار گذشتیم و گذشت

نقد هر گوهر نایاب بدست آوردیم

وانگه از جمله بیکبار گذشتیم و گذشت

دار منصور پی عبرت ما بود مگر

که چه دیدیم ز اسرار گذشتیم و گذشت

بگذرد طعنهٔ شیخان و مغان از ما نیز

ما که از سبحه و زنار گذشتیم و گذشت

حسرت هیچ متاعی بدل ما نخلید

چشم پوشیده ز بازار گذشتیم و گذشت

بازگشتیست بهر گام نگه را سوی دوست

تو مپندار که از یار گذشتیم و گذشت

بگذرد بیمزگیهای سکون بر ما نیز

ما که از لذت دیدار گذشتیم و گذشت

بر پل توبه نمانیم معطل «طالب»

کین صراطیست که صد بار گذشتیم و گذشت