هر چه غیر از ریش دل در عشق تشویش دلست
مرهمی گر هست زخم عشق دلریش دلست
تا بمژگان تو عهد آشنائی بستهام
هر کجا خاریست یا نیشی مرا خویش دلست
گر چه از ناکردنی کاری فرو نگذاشتیم
نیک چون بینم هنوزم کارها پیش دلست
آنکه گستاخانه با چشم بتان بازد نظر
هست نیک اندیش دل اما بداندیش دلست
آن نه چشم است آفت عقلست و آشوب دماغ
وآن نه مژگان است خار دیده و نیش دلست
با کمال ضعف «طالب» نیستم مغلوب چرخ
ناوکی چندی هنوز از آه در کیش دلست