مریض عشقم و جز داغ سازگارم نیست
علاج درد بجز نالهای زارم نیست
دمی نباشدم از خار خار دل آرام
اگرچه هم چو گل اشک هیچ خارم نیست
تمام عمر بجز خاک نیست در نظرم
همه کناره و جز اشک در کنارم نیست
زبس شمار غم انگشتها تمام بسود
کنون بدست جز انگشت زینهارم نیست
بخار بادیه الفت گرفتهام عمریست
که آرزوی گل و رغبت بهارم نیست
ز گردشم نتوان کرد منع گردونم
اگر بگرد تو میگردم اختیارم نیست
مجردانه بمیدان عشق میتازم
غم پیاده و اندیشهٔ سوارم نیست
چنان ز عشق تو مشغول داردم دل زار
بروز خویش که پروای روزگارم نیست
بترک مهر و محبت زمان زمان «طالب»
قرار میکنم اما بدل قرارم نیست