تا گشته یقینم که صفت مظهر ذاتست
در معرفت ذات دلم محو صفاتست
در طالع اگر وصل تو دارم عجبی نیست
آری چه عجب آب خضر در ظلماتست
از ورطه میاندیش که تا در کف اخلاص
دامان توکل بود امید نجاتست
از جرم محبت مکن اندیشه که در حشر
این سیئه سر خیل گروه حسناتست
در حلقهٔ زلف تو زنم دست توسل
ز آن رو که مثالی ز شب قدر براتست
«طالب» همه بر شعر تر خویش کند ناز
چون خضر که نازش همه بر آب حیاتست