مرا دلیست که جز صاف غم شرابش نیست
بدین شراب سر و برگ خورد و خوابش نیست
دل کباب مرا جرعهٔ شراب بس است
چو خود کباب بود حاجت کبابش نیست
مزن ز سایهٔ خورشید دم که والهٔ دوست
دماغ سایه و سودای آفتابش نیست
ز آب تیغ تو هر تشنهای که برد نصیب
اگر بآتش دوزخ رود حسابش نیست
برای خرج فراقم خزانهٔ چشم است
که چون خزانهٔ حمام غیر آبش نیست
سوار همت خویشیم و توسنی داریم
که آب چشمهٔ امید بارکابش نیست
ز نیک و بد رقمی چند میزند «طالب»
که در فراق تو پروای انتخابش نیست