طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۲

تا مرا بوئی ز دل از طرهٔ او خواسته است

میکند آشوب چون زخمی که او بو خواسته است

خوش سیه مستست گوی نرگس مخمور یار

می مگر از کاسهای چشم آهو خواسته است

زخم تن را در حساب زخم دل نتوان شمرد

زانکه تیر تن کمان و دل ز ابرو خواسته است

دل اسیر زلف یار یکست دور از زلف یار

می‌گذارد همچو بیماری که او سو خواسته است

ساغری گرمی نهی بر لب بغیر از خون منه

زانکه مرد آنست کو آبی ازین جو خواسته است

ای کمانکش بعد ازینم بر جگر بگشای شست

زانکه بخشش خود دلم ز آن دست و بازو خواسته است

هرکجا امید در دشت دلم بنهاد پای

غوطه در خون ناب حسرت تا بزانو خواسته است

منع دل نتوان نمود از ناله با زخم فراق

خون ننالد کاین چنین تیری به پهلو خواسته است

حفظ زخمش می‌کند «طالب» برای یادگار

ناوکی کز شست آن ترک جفاجو خواسته است