طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰

مارا که فقیری صفت خاک نهادیست

چون شعله بما خصمی گردون ز چه وادیست.

در بند زیاد و کم ایام اسیریم

زآن شادی ما در کمی و غم به زیادیست

عاشق نرود ره بدلیل ارچه بود خضر

ما را به بیابان طلب شوق تو هادیست

ما هیچ متاعان خجل از قدر رواجیم

در کشور ما رونق بازار کسادیست

ایام بهار است بجوش آمده گلزار

هشیار نشستن به چنین فصل جمادیست

درموسم گل خنده زن ای ابر چه گوئی

این گریه غلط گر نکنم گریهٔ شادیست

حکمست که احباب بنوشند می ناب

«طالب» بفکن گوش که در شهر منادیست