طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

شوق در نظاره چون آئین رسوائی گرفت

دست غیرت آمد و چشم تماشائی گرفت

بسکه در هر سینهٔ حسنش چراغی بر فروخت

عشق یکدل عادت یاران هرجائی گرفت

سالها در مکتب آن خانه زاد نوته نمود

سر و خوش‌رفتار تا تعلیم رعنائی گرفت

طوطی خوش لهجه تا طرز کلام او بدید

از شکرخائی پشیمان شد جگرخائی گرفت

شد جنون عشق از ملاقاتم بلی آشفته گشت

هر که یکچندی سر زنجیر رسوائی گرفت

همچو مجنون یافت آخر وصل آهو جسم خویش

هر که آهووار چندی دشت پیمائی گرفت

عقل چون باعیش جاهل صرف دردانش ندید

گرد نادانی برآمد ترک دانائی گرفت

آه ما در سینه داغ لاله ها افزون نمود

دید چون شمشاد قدت سرو بالائی گرفت

دور معشوقانه میگردید چون حسن تو دید

یوسفی بگذاشت آئین زلیخائی گرفت

میر مجلس شمع بود اما چو سیمای تو دید

خاست بر پا چون ندیمان مجلس آرائی گرفت

سایه را بیرون در نگذاشت و آنگه در بیست

با خیال دوست هرکس کنج تنهائی گرفت

اهل سامان بود « طالب » چون سر زلف تو دید

ترک سامان کرد چون من بیسر و پائی گرفت