عمریست که پرواز گهم روی سپهر است
چون تیر هوائی سفرم سوی سپهر است
فارغ بود از زخم زبانم کرهٔ خاک
چوگان مرا معرکه با گوی سپهر است
با او بتصور نتوان دمزدن از مهر
از بسگرهٔ کینه برابروی سپهر است
زابروی بتان برده گرو قامت «طالب»
اینست کمانی که بیازوی سپهر است