بازم رخ از پیاله چمن در چمن شکفت
هر موی من گلی شد و بر روی من شکفت
بر هر زمین که سروقد من قدم نهاد
زآن خاک دسته گل و یاسمن شکفت
برزلف و عارضش نظر از بسکه دوختم
سنبل ز دیدهام بدمید و سمن شکفت
درآتشم ز عشق تو خندان و تازه روی
همچون گل چراغ که در سوختن شکفت
زیر لب از تبسم او رفت نکتهای
ناگه مرا چو غنچه زبان در دهن شکفت
صبح از نسیم کوی تو هرموی برتنم
همچون دل غریب ز بوی وطن شکفت
چون تخم لالهای که برویدبهر بهار
بس داغ تازهٔ که ز داغ کهن شکفت
فرقی میان بوی تو و بوی غنچه نیست
گوئی که غنچه با تو بیک پیرهن شکفت
گل را چمن مقام شکفتن بود بلی
رخسار او گلست که درانجمن شکفت
در نوبهار عدل (جهانگیر پادشاه)
گلزار طبع «طالب» رنگینسخن شکفت