در وادی ما بخت مدد کار که دیدست
یاران شکر و شیر بهم یار که دیدست
در کشور ما طایفه کآشفته دلانیم
الفت بمیان سرو دستار که دیدست
بر زلف تو بیجیده دل آبله دارم
هم صحبتی سبحه و زنار که دیدست
بر دیده ز یک میل زند غیرت او تیغ
خورشید مرا سایهٔ دیوار که دیدست
در حقه که دیدست فلک را گهر مهر
دندان صدف در دهن مار که دیدست
ارباب جنون را نبود چاره زمستی
بسم الله ازین طایفه هشیار کد دیدست
آزرده دلان را حذر از آفت آن چشم
خونخواره باین مرتبه بیمار که دیدست
بر دوز دهان دل آزرده که امروز
در شهر منادیست که هشیار که دیدست
«طالب» نتوان شاعری و زهد بهم دوخت
این سلسله جز رند قدح خوار که دیدست