طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

مژگان خشک ما خس دریای آتش است

وین خار نیم سوخته در پای آتش است

ای ابر شعله بار که در بوستان ما

آرایش بهار به گلهای آتش است

گو غوطه زن ز خویش بر آور سر از دلم

هر دیده را که میل تماشای آتش است

آهم اگر بعرش خرامد عجب مدار

بالا روی بطبع تقاضای آتش است

آتش مگر چو آب ندارد کف ای رفیق

اینک حباب می‌کف دریای آتش است

بالای هر هوا بود آتش بمیل طبع

غیر از هوای عشق که بالای آتش است

ایدوست شیشهٔ دل «طالب» مده زدست

ظرف شراب حسن تو مینای آتش است