طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷

هرکجا اشکی است سرگردان دامان منست

هرکجا چاکیست در سیرگریبان منست

با دو عالم بی نیازی زیر بار اندهم

منت غمهای عالم جمله برجان منست

غم زهرکس روی گردان شد بمن آورد روی

کعبهٔ اندوه گوئی بیت‌الاحزان منست

باوصال محنت از راحت فرامش کرده‌ام

شیشهٔ آسودگی در طاق نسیان منست

در لباس آسمانی آسمان محنتم

دود دل ابر سیاه و گریه باران منست

خوار و زارم بی‌نصیب از جلوهٔ گلبرگ تر

لخت دل را گوشهٔ چشمی بمژگان منست

سر بزیر پر کشد اندوه در کاشانه‌ام

آشیان طایر محنت شبستان منست

حسن در بازار جهان چون من شوم سامان پذیر

زلف این معشوق احوال پریشان منست

«طالب» هجران نصیبم آرزومند وصال

باغ دل رنگین ز حسرت تهای الوان منست