طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

چون شاخ گل ز بار سراپا شکفته است

گلچین ز باغ صحبت او ناشکفته است

می‌آیدش نسیم صبا در نظر غریب

این گل بباد مروحه‌گویا شکفته است

سامان سیرگلشن و میخانه کن که باز

می‌ها زلال گشته و گلها شکفته است

پر خوشدلم بدانکه گلستان خاطرم

صدجای ناشکفته و یکجا شکفته است

دارم ز گل نصیبی و وز غنچه قسمتی

یعنی رخم شکفته و دل ناشکفته است

«طالب» عذار داغ جنونت سیه چراست

این‌گل مگر زگلشن سودا شکفته است