طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

هر کرا دستیست دامان تو دست آویز اوست

هر کرا پائی ره‌کوی تو شوق انگیز اوست

با کمال شوق مهمان عزیز اشک را

عذر میگویم که ظرف دیده‌ام لبریز اوست

با شهادت دوستی میترسم از تیغ اجل

زانکه این خونریز شاگرد نگاه تیز اوست

هر کجا شیرینت با شکر هم‌آغوش از ازل

شرمسار لذت لطف عتاب آمیز اوست

جای رنجش نیست گر سویت نبیند چشم یار

ز آنکه بیمارست و امساک نگه پرهیز اوست

خاک پای (اعتماد الدوله)ام کز روی قدر

برگ سبز آسمان از باغ دولت خیز اوست

نظم «طالب» موج دریای مدیح صاحبست

کآب حیوان خاکپای کلک گوهرریز اوست