طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷

گر بساط غم فرو چینم دل ناشاد کیست

ور دم از محنت زنم مجنون که و فرهاد کیست

بکر عشرت بی‌نصیب از جفت می‌آید بچشم

کس نمیداند عروس عیش را داماد کیست

گوش دل بر رخنهٔ دیوار گلشن نه ببین

کز گروه بلبلان خامش که در فریاد کیست

هرکرا بینی دم از آموزگاری می‌زند

چون حریفان جمله شاگردند پس استاد کیست

برنیان ما پلاس آید بچشم روزگار

دهر اگر بیناست نابینای مادرزاد کیست

عندلیبان لحظهٔ گویا، زمانی خامشند

جز دل عاشق بافیون فغان معتاد کیست

خامی نامحرمانم مهر برلب می‌زند

ورنه می‌گفتم درین دیر خراب‌آباد کیست

بار صدگردن بایمائی ز دوش تن فکند

نذر دستش بوسهٔ دارم بگو جلاد کیست

چند گوئی نیست (طالب) مستعد تربیت

مستعد گر نیست طالب صاحب استعداد کیست