طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵

سرم نشیمن سوداست تا هوس باقیست

دلم خزانهٔ غمهاست تا نفس باقیست

ز شوق روی تو در خاک می‌پرد چشمم

هنوز قوت پرواز این مگس باقیست

معاشران همه رفتند و جستجوی کنید

کزین گروه سفر کرده هیچکس باقیست

دلم نماند و فغان ماند یادگار دلم

جرس بیاد شد و نالهٔ جرس باقیست

متاع اهل محبت ندیده روی رواج

هنوز گرمی بازار بوالهوس باقیست

گذشت عافیت و ماند رنج دل (طالب)

بساط گل همه برباد رفت و خس باقیست