طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹

بگوش مژدهٔ غم بهترین نوید منست

برخ نشانهٔ ناخن هلال عید منست

مرید عشقم و از یمن این مقام رفیع

خرد که پیر جهانی بود مرید منست

بدست خامشیم ناله در گلو مشکن

که قفل دردم و فریاد من کلید منست

کمر بخصمی من بسته ذره تا خورشید

نیم‌حسین و جهان سر بسر یزید منست

اگر بقیمت یک موی من دو کون بدهی

مدار چشم رضا کین بها خرید منست

دریکه نو بر بستن نکرده چون درفیض

براه وعدهٔ او دیده‌ها امید منست

از آن بخون فلک خاک من شرف دارد

که من شهید تو بی‌رحم و او شهید منست

زمانه را شب بی ماه و روز بی خورشید

دل سیاه من و دیدهٔ سفید منست

چو باغ دهر یکی کهنه گلشنم «طالب»

بهار تازهٔ من معنی جدید منست