طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

ای برده ز میدان قمر گوی صباحت

در گردن گلبرگ تو ناموس ملاحت

در مشهد کوی تو ز بس کشته و زخمی

جراح کفن دوزد و خیاط جراحت

از پستی طالع نشود روزی دستم

هرچند زمین سای بود دامن راحت

چوگان خرد داشت بکف «طالب» از آن روی

بربود ز میدان سخن گوی فصاحت