طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰

بهار آمد که گردد جسم و جان مست

شود دل مست چون بلبل زبان مست

بهار آمد که از بوی گل و می

زمین بیهوش گردد آسمان مست

چرا مستانه می‌غلطد بهر سوی

بجدول نیست گر آب روان مست

از آن پیمانه کآمد اولین دور

ز کم ظرفی شدم از بوی آن مست

نشد تغییر در کیفیتم هیچ

همان مستم همان مستم همان مست

زمانی نیست گر گلبانگ شوقم

نیفتد بلبلی از آشیان مست

چو بر مستان نباشد هیچ تکلیف

چرا «طالب» نباشد جاودان مست

شوم فارغ ز پرسش گر ملایک

بآن عالم برندم زین جهان مست

چو می در گردش آرد ساقی ما

کند کونین را در یک زمان مست

زمان مستی بلبل بهارست

تو چون «طالب» شدی فصل خزان مست