طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳

نه بای دامن و نی دستم‌آستین طلب است

زپهلویم پی آسودگی زمین طلب است

نه چشم دوخته‌ام رنگ لاله مشتاق است

نه مغز سوخته‌ام بوی یاسمین طلب است

زمانه دست فشان شویکی بعزم سماع

که شمع طالع ما باد آستین طلب است

شعار جود بحمدالله آنچنان شده عام

که خرمن فلک امروز خوشه‌چین طلب است

بزهر چشم دلم ترک غمزهٔ تو نگفت

همان زنشتر زنبور انگبین طلب است

بحسن شعله نظار بازیم زعقل نبود

بنار عشق چه سازم که نازنین طلب است

فلک زلخت دلم لعل پارهٔ بتراش

که دست حادثه انگشترش نگین طلب است

زبس شرف که حریم تر است بهر سجود

زمین کوی تو تا آسمان جبین طلب است

تراست خاطر غواس مشربی «طالب»

که از محیط سخن گوهر گزین طلب است

همین نه تشنهٔ تحسین حروف خامهٔ تست

که نقطه‌نقطهٔ کلک تو آفرین طلب است