طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰

غیرت به شاهراه جنون هادی منست

از روستای عشقم و این وادی منست

از هر رگم یکی علم شعله شد پیای

تا غمزهٔ که بر سر فصادی منست

مرغ نگه به دانهٔ دل صید می‌کنم

بی دام و این نهایت صیادی منست

آگه نیم که چیست غمم را سبب ولی

دانم که یاد غم سبب شادی منست

دستم ز قتل عام هوس ماندگی نیافت

با آنکه روز اول جلادی منست

دل را به یمن تربیتم پایه شد بلند

شاگرد من کنون به صد استادی منست

ای غافل از خرابی می‌شکوه تا بکی

ویرانه تو خوشتر از آبادی منست

در کار بیستون دلم جمله سعی باد

مژگان من که تیشهٔ فرهادی منست

هرجا تظلمی رسد از ناصحی بگوش

مهرش بلب نهید که فریادی منست

سروم چولاله نیست مراداغ بندگی

هر برگ سبز من خط آزادی منست

«طالب» ز بس عروس غم آورده‌ام بعقد

تا حشر هر شبی شب دمادی نیست