طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴

بر زخم غیر با نمک لعلت آشناست

گر با لب توأم شکر آبی بود بجاست

چون مشک تازه خون تنت جوش میزند

در ناف آهوی حرم زلف کآن صباست

ما قابل وصال جفا و ستم نه‌ایم

حقا که بر ستم، ستم و برجفا جفاست

یک رمز و یک ادا چو دگر شاهدان ندای

در هر گوشه‌ کز تو نراود گرشمه‌هاست

گنج وصال قفل درش را کلید هست

اما نهفته در بن دندان اژدهاست

نور بصر بسوی تو آهسته میرود

بیچاره را ز خون جگر پای درحناست

«طالب» دم‌مطایبه چرخت‌حریف نیست

شیرین سخن که شوخ طبیعت فتد بلاست