ایخوش آن سر که در و نشاءٔ سودائی هست
داغ آشوب ازو بر دل شیدائی هست
نیکبخت آن دل آشفته که از روزن داغ
بر گلستان غمش چشم تمنائی هست
مژدهای خار ره عشق که این شیفته را
طرف دامانی اگر نیست کف پائی هست
اجل اینک بسرم تاخته جان میطلبد
نا امیدش نکنم گر ز تو ایمائی هست
عشق بی جلوهٔ حسنی نکشد ناز وجود
یوسفی هست بهر جا که زلیخائی هست
رغبتی باشد اگر خاک صنم را بسجود
سجده بر جبهه گره ناصیه فرسائی هست
شرط مکتوب همین نامه سیه کردن نیست
شوخی خطی و شیرینی انشائی هست
همت آنست که دریای اجل زارا، زار
جانسپاری و نگوئی که مسیحائی هست
میتوان برد زدل زنگ خماری « طالب »
صاف می گر نبود دردی مینائی هست