دلم تا بستهٔ زنجیر آن موست
دماغ از درد آهم عنبرین بوست
سر خاشاک بستان تو گردم
که خون شعلهٔ ها در گردن اوست
ز چین های مقوس غیرتم را
به پیشانی هزار ابروی بیموست
ز بس ضعف بدن چون موج دریا
نمایم استخوانم از تهٔ پوست
ز اشک حسرتم مژگان نشد خشک
چرا کین سبزه دایم بر لب جوست
چو «طالب» چند در آتش نشینم
بدین نسبت که یارم آتشین خوست