کم دیدمش که برمژه زهرآبکین نداشت
افزون ز تار سبحه گره بر جبین نداشت
بدخوی من که داشت برابر وی کینهتوز
چندان شکنج ناز که بر آستین نداشت
مست کرشمه دوش بر آمد بخلوتم
با آن شکفتگی که گل و یاسمین نداشت
چون نور از نظر دم مردن گذشت یار
تاب شکنجهٔ نگه واپسین نداشت
داغی بدل گرفته گذشتم ز باغ دهر
دستم دماغ چیدن گل بیش ازین نداشت
تا شهد را نمک چش لعل تو یافت مور
دست از مشبک مگس انگبین نداشت
دل آب شد ز شعلهٔ آهم شب فراق
آئینه طاقت نفس آتشین نداشت
انداز طرهٔ تو نمودم زهی دریغ
پنداشتم که دست ادب آستین نداشت
اوراق «طالبم» بنظر جلوه کرد دوش
در صد صحیفه یک رقم دلنشین نداشت