طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳

منم که طایر شوقم بلند پروازست

در دلم چو درفیض متصل بازست

بیان نالهٔ من می‌برد ز هی توفیق

به هر چمن که یکی بلبل خوش آوازست

صدف شکست خودم چو نصدف ز بیم سپهر

وگرنه گوهرم از آفتاب ممتازست

زبان بطعنهٔ کوته کمندیم مگشای

که صید لنگر عرشم کمینه اندازست

خزینه‌دار گهرهای راز خود می‌باش

که سایه هم بزبان بریده غمازست

چه فتنه‌هاکه بهر گوشه نیست در تک و تاز

بنرگس توکه میدان عشوه و نازست

بزیر ناخن غم خونچکان دلیست مرا

تمام ناله چو ابریشمی که در سازست

چو کبک خنده بلب دارم و زداغ مرا

درون سینه چو بیرون سینه‌ام بازست

قسم به نشان «طالب» که این کلام فصیح

نه از مقولهٔ سحرست بلکه اعجازست

رهین خامشی (عرفیم) ز هی انصاف

که در زمان منش مهر برلب رازست

بلی چو بلبل (آمل) شود ترانه سرای

چه جای زمزمهٔ عندلیب شیرازست