طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

در آغوشم گلی دوشینه جا داشت

که هر برگش بهاری رونما داشت

بشمعی همنشین بودم شب دوش

که چون خورشید و مه پروانه‌ها داشت

نگاری کز غبار دامن زلف

عبیر فتنه در جیب صبا داشت

پریشان سنبلی کز تار هر موی

هزار آهوی چین را خونبها داشت

بدستی دستهٔ گل داشت چون صبح

بدستی دامن زلف دوتا داشت

بنعمت خانهٔ وصلش که خورشید

درو کام حلاوت آشنا داشت

زبانم سیر بود از گفتگو لیک

لبم در بوسه خوردن اشتها داشت

بلورین ساعدی کز خون امید

کفش بوی گل و رنگ حنا داشت

حریرش بر تن از آب نزاکت

چو خارا سربسر موج و صفا داشت

رخش کز باغ شوخی نوگلی بود

نقاب از پردهٔ چشم حیا داشت

به تیغ غمزه از خیل شهیدان

بهرسو کربلا در کربلا داشت

ز چین طره بر ساق نگارین

چو بختم عنبرین خلخالها داشت

نه بر آئین خوبان چشم بد دور

گل عهدش نسیمی از وفا داشت

هزاران شیوهٔ بیگانگی سوز

نهان در هر نگاه آشنا داشت

ز جیبش نور میزد شعله‌گوئی

تن آئینه در زیر قبا داشت

بنرگس شیوه های عشرت افروز

بر ابرو عقده های دلگشا داشت

ز گرد دامنش تا دامن صبح

نظر داد و ستد با توتیا داشت

برویش موج میزد حسن گوئی

گلش برچشمهٔ خورشید جا داشت

سخن کوته ز باغ شیوه هرگل

که بر کف داشت خاطر خواه ما داشت

بچشم «طالب» آن آتش سراپای

چو آب روی گل موج صفا داشت