در کشتنم همین دل نامهربان بس است
یک شیوه در تصرف او، همچنان بس است
ای غم بساط عیش مچین بر خدا ینقدر
زین بیش خاطرم مخراش امتحان بس است
در بزم عشق حاجت جام و شراب نیست
ارباب نشأه را نگه ساقیان بس است
نزدیک گلشنی غم مطرب چه میخوری
قرب جوار بلبل آتش زبان بس است
حسرت مرا بچیدن گل میدهد فریب
ورنی نسیمی از طرف بوستان بس است
گو دل مشو ز نغمهٔ داود و کام گیر
شیون طرازی نفس نوحه خوان بس است
«طالب» تلاش همره و همدم چه میکنی
توفیق همعنان و خرد همزبان بس است