طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵

نفس تا در دلم دوزخ فشانست

ز مغزم شعله‌ها در استخوان است

ز بحری چشم نم دارم که موجش

هم از غلطیدن لب تشنگان است

من آن نو بلبل عاشق صفیرم

که بر شاخ فغانم آشیان است

لب زخم دلم بر روی مرهم

چو کام اژدها آتش فشان است

نم از دوزخ کند دریوزه «طالب»

اگر صد کوثرش وقف دهان است