نیم غمین که دلم همنشین محنتهاست
که همنشین محنت امید راحتهاست
خلیل عشقم و برخوان آرزوی دلم
زگونه گونه غم و گونه گونه نعمتهاست
وصال او که کم از اختلاط عنقا نیست
غنیمت است نگوئی دلها غنیمتهاست
تمام عمر به بیداری حیات گذشت
اجل بیا که کنون وقت استراحتهاست
رعیت توام ایعشق جای مرحمت است
نگویم اینکهمرا برحق تو خدمتهاست
بساط موعظه برچین دلا کزین یاری
بجانم از تو نه یک منتست منتهاست
مکن به تهمت آسودگی دلم مجروح
من و تصور آسایش این چه تهمتهاست
هزار دجله فشاندم ز دامن مژه دوش
هنوز سبزهٔ این باغ را طراوتهاست
بناز «طالب» برخود که عرش مینازد
بفطرت تو که چشم و چراغ فطرتهاست