طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

بسعی دل بکف آورده‌ایم مدتهاست

قبول عشق که معراج قابلیتهاست

که درفضای نظر چیده ناز و نعمت حسن

که دل بزاویهٔ سینه محو لذتهاست

زدی چو تیغ زمانی بکش عنان سمند

که نیم کشتهٔ ناز ترا وصیتهاست

بگیر ناخن و دستم بسینه نه گستاخ

که زیر دامن این پنبه‌ها جراحتهاست

چه گوهری تو ندانم دلا که بیگه و گاه

میان نوش لبان بر سر تو صحبتهاست

بکشور که و شهر که و قلمرو کیست

متاع مهر که بیرون ازین ولایتهاست

زما ترانه مجوئید کز هجوم ملال

ز مشق زمزمه افتاده‌ایم مدتهاست

دلم رعیت سلطان حسن اوست ولی

رعیتی است که شایسته رعایتهاست

هوس هدایت دلها کند بحضرت عشق

مجازها همه خضر ره حقیقتهاست

بر آسمان سخن می‌توان شدن تقصیر

ز نقص همت و کوتاهی طبیعتهاست

نسب درست به تیغ که می‌کند «طالب»

شهادت تو که سر دفتر شهادتهاست