مرا لبی است که باشهد و شیر در جنگ است
تنی چنانکه بفرش حریر در جنگ است
ز بس بذوق خموشی سرشته آب و گلم
زبان خامهٔ من با صریر در جنگ است
بعجز روبهیم شهره از صلابت عشق
وگرنه شخص غرورم بشیر در جنگ است
مراست طبع غروری که شخص استغناش
بآبگینهٔ صورت پذیر در جنگ است
به بین حریر مصور گلی تواند چید
ز پهلوئی که بنقش حصیر در جنگ است
ترا تنی است که از بوی گل شود مجروح
مرا دلی که به پیکان تیر در جنگ است
چه فیض دیده ز گلزار خامشی «طالب»
که بلبل نفسش با صفیر در جنگ است