طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

برهمن مژده که با کیش مغانم کارست

تار تسبیح من از سلسله زنارست

خود مقیم حرم کعبه اسلامم لیک

هوسم زیرا آتشکده کفارست

منم آن طوطی قدسی که ز شیرینی نطق

تنگهای شکرم تعبیه در منقارست

راه مژگان من ای گریه بالماس مبند

خانهٔ چشم مرا روزنهٔ در کارست

دل مارا بمحبت نبود روی ستیز

عشق پرورد دل ما زر دست افشارست

نامه چون مار بپای قلمم می‌پیچد

چکنم حرف سر ز لف تودر طومارست

تا سر از نشاهٔ تجرید سبک ساختام

خرقه بارست بدوشم همه گریکتارست

چین امساک بر ابرو مزن ایساقی بزم

که بیک قطرهٔ می ساغر ما سرشارست

شعلهٔ آتش سوداست که در سر دارم

گر مرا شاخ گلی نامزد دستارست

غم اگر طوف کند گردسرم نیست عجب

من یکی نقطه موهومم و غم پرگارست

«طالب» از یأس نشان جوی اگر طبع ترا

هوس آتش بی دود گل بی خارست