طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱

در باغ بیتو نشاء ندیدم ایاغ را

بیگانه یافتم همه گلهای باغ را

هرگه شدم به پرسش حال دماغ خویش

آشفته‌تر ز زلف تو دیدم دماغ را

چون جلوه کرد بر دل و جان سوز عشق دوست

جان داغ را فتیله شد و دل چراغ را

چون گم شود براه دل از من نشان مجو

کآواره کرده عشق نخواهد سراغ را