بتان زهم نشناسند کفر و دین مرا
نخواندهاند الم نامهٔ جبین مرا
شط فراق مرا نیم قطره بر مژه نیست
بچشم من بفشارید آستین مرا
متاع خرمن ما خوشه خوشهٔ جگر است
بگوش مژده رسانید خوشه چین مرا
بجبهه مالم و برنامه مهر نیل زنم
چه احتیاج سیاهی بود نگین مرا
چنین که بال و پر آوردهام ز ناوک دوست
نشان جراحت پهلوست همنشین مرا
اگرچه سوخت درونم خوشم کزین گرمی
اثر زیاده شود نالهٔ حزین مرا
ز بسکه تلخ سرشتم چو زهر و بادهٔ صبر
خیال زهر کند مور انگبین مرا
در استماع فغانم چه لب چه دیده چه گوش
بدل شنید توان نالهٔ حزین مرا
اگر چه بود مرا جان آهنین «طالب»
گداخت فرقت او جان آهنین مرا