شوقت فزود مرتبهٔ اضطراب را
همچون پری بشیشه درآورد خواب را
دست قبول عشق چدغم گر دلم شکست
باشد شکستگی ورق انتخاب را
دل چاشنی گرفت از آن خندههای شور
آری نمک لذیذ نماید کباب را
چشم ترم فروغ رخ او زیاده ساخت
هر چند ابر تیره کند آفتاب را
هجران ندیدهای تو چه دانی وصال چیست.
موی سیه چه قدر شناسد خضاب را
در جلوه تو سن تو نماید بماه عید
خنگ هلال نعل و هلال رکاب را
مه را بدم چگونه کشد اژدهای ابر
ز آنسان فرو برد مه من آفتاب را
گو دل مپیچ در خم آن زلف پر شکن
تعلیم مار کس ندهد پیچ و تاب را
هرچیز خوانی از ورق سر نوشت خوان
نی رنگ صفحه بین و نه روی کتاب را
رخ برفروز در نظر بیدلان شوق
ماهی کن از فروغ تجلی نقاب را
هر قطره خون سراغ دلم میکند بلی
با شیشه نسبت است قدیمی شراب را
بر اشک گو، بیاد تو گر عاشقم رواست
بلبل ببوی گل به پرستد گلاب را
امروز گریه نوع دگر میکند مگر
همچشمی فتاده به «طالب» سحاب را