طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

شب تیره، روز تیره، به بین روزگار ما

دالخسته، بال، بسته نظر کن بکار ما

گل گل زداغ چون پرطاوس گشته ایم

خجلت برند جمله ز نقش و نگار ما

دایم بکار بوده و هرگز نکرده ایم

کاری که روز واقعه آید بکار ما

خاک از وجود ما شده از بس در اضطراب

خشت لحد گذشته ز لوح مزار ما