طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

ما را کشد بسوی تو شوق بلند ما

هر موی تازیانه شود برسمند ما

در آب و خاک ما شرر اضطراب نیست

ماند چو خال بر رخ آتش سپند ما

هیچیم و هیچ را نخرد هیچکس به هیچ

ای روزگار درگذر از چون و چند ما

دعوای صاحبی کن و آنگه بصد زبان

اقرار بندگی شنو از بند بند ما

برقیم ولیک آفت محصول کس نه‌ایم

فارغ نشین که بگذرد از ما گزند ما

با این نکو متاعی بازار روزگار

ای وای بر طبیعت مشکل پسند ما

«طالب» خیال می ننمائی که کرده است

خون را دوا بشیشه دل دردمند ما