طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

در سلسلهٔ زلف چه داری دل ما را

زنجیر بیا کس نزند مرغ هوا را

ما غنچه دردیم بگلزار جهان لیک

ز آشفتگی دل نشناسیم صبا را

چون شیشه در این میکده صد بار شکستیم

وانگه بدل از بیم نهفیم صدا را

باز آن کف پارا سروکاری به نگار است

از پردهٔ چشمم گذرانید حنا را

تا جز تو حریفیش گشادن نتواند

خواهم گرهٔ دل زنم آن بند قبا را

سرو یکه بشمشاد تو همدوش برآید

از شرم فراموش کند نشو و نما را

تو سبحهٔ صد دانه بکف گیر از آن زلف

تا بر تو شمارد دلم این آبله‌ها را

مطرب گرهٔ دل نشود باز بمضراب

بیهوده بزحمت مفکن عقده گشا را

ای عیش تو در خانهٔ عشاق نگنجی

رو تنگ مکن بر من ماتم‌زده جا را

گویند که خوش زاهد و عابد شده «طالب»

این حرف بگوشم مرسانید خدا را