طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸

روشن بمهر کن دل بی کینهٔ مرا

وز تاب چهره آب ده آئینهٔ مرا

تسبیح زلف یار شود سوده در شمار

گیری حساب اگر غم دیرینهٔ مرا

فرق از دکان خود نکند پیر میفروش

در جوش داغ بیند اگر سینهٔ مرا

خمها شود ز باده ممزوج پر اگر

شویند خشت مسجد آدینهٔ مرا

کین من‌آتشی است نهان در دل‌سپهر

بر دل گره مزن فلکا کینهٔ مرا

ضعفم‌بدان رسید‌که خواندرسول‌عشق

معراج پایه سینهٔ پر زینهٔ مرا

خیزد بجای دود بخار شراب اگر

آتش زنند خرقهٔ پشمینهٔ مرا

یاقوت و لعل او همه لخت جگر شود

کاوند اگر جواهر گنجینهٔ مرا

«طالب» منم که حسرت چشم و دهان یار

بادام و شکر آمده لوزینهٔ مرا