سیر گلزار هوس حبس نفس باشد مرا
زانکه باغ دلگشای من قفس باشد مرا
باوجود عشق در چشمم هوس را بار نیست
تا بود گل کی نظر با خار و خس باشد مرا
هرچه میآید بتاراج توکل میدهم
نیستم آنکس که فکر پیش و پس باشد مرا
یک سفر گر اتفاق افتد مرا در بحر عشق
آنقدر گوهر بدست آرم که بس باشد مرا
بر تن از ضعفم نیفتد پرتو خورشید اگر
سایبانی بر سر از بال مگس باشد مرا
آن عرق گردد ز شرمم این آب در عرض نیاز
گر زبان و دل ز آهن چون جرس باشد مرا
دامن حاجت بر خورشید نگشایم ز عار
گر بچیزی جز گریبان دسترس باشد مرا
چون دم دوزخ دم گرمم سراپا شعله است
کاش نیمی آتش و نیمی نفس باشد مرا
کام رس گر نیست «طالب» نوبرم معذور دار
رغبتی با میوه های نیم رس باشد مرا