طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

از طاق دل فتاده هوا و هوس مرا

اکنون چه‌گل بچشم تمنا چه خس مرا

با این تجرد او بمثل مست بیندم

کو جیب و آستین که بگیرد عسس مرا

محمل برقص آورم ارنیست باورت

بر پای ناقه بند بجای جرس مرا

مقراض شعله آفت پرواز من بس است

پروانه‌ام چه داد و ستد با قفس مرا

لطفی است باوجود عدم را وگر نه من

آن جنس نیستم که دهد کس به‌کس مرا

عاجز نیم چنانکه غم ار میهمان شود

بریک دو لخت دل نبود دسترس مرا

در دامن نفس زده‌ام چون نسیم دست

شاید بگلشن تو رساند نفس مرا

چون پشه‌ام ز بسکه سبکروح گشته‌ام

بیم است بر هوا برباید مگس مرا

آن جنس کاسدم که بهرکس دهی بمفت

قیمت بسر نهاده دهد باز پس مرا

انگشتم آشنا نشود جز بحرف عشق

طفل محبتم الف سینه بس مرا

«طالب» سگ قلادهٔ مهر و محبتم

یعنی چه احتیاج بطوق و مرس مرا