طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

غباری می‌رسد ز آن رهگذر ای دیده جا بگشا

برون‌کن سرمه را از خانه‌جای توتیا بگشا

تو توانی گشود ای شانه گستاخانه زلف او

بیا باری ببوی زلف او زلف صبا بگشا

ز کار نیکبختان ای فلک صد عقده بگشودی

صد و یک باش گو یک عقده هم از کار ما بگشا

زند لاف صفای سینه تاکی صبحدم تا کی

جهان در چشم عاشق تیره شد بند قبا بگشا

خضاب مختلف در آن واحد نیست رسم ای گل

برنگ خون ما گر مایلی از کف حنا بگشا

شکار افعی زلف توایم ای عنبرین کاکل

نهنگ تیغ بر ما گو دهن چون اژدها بگشا

بناخن حسرتم صد چشمه خون از دل گشود ای غم

توهم گر غیرتی داری بیا بگشا بیا بگشا

جهان از اشک و آهم باغ رضوان گشته‌ای همدم

اگر خواهی گشودن دل درین آب و هوا بگشا

در فیض سحر بازست منشین بی طلب ای دل

گل افشان اجابت بین و دامان دعا بگشا

نه در گلشن گلی پژمرده و نی بلبلی مرده

که گفت این شاخ سنبل موی چون اهل عزا بگشا

ندیدی گر محیطی در لباس قطرهٔ «طالب»

نظر بر شخص دانش عارف الاسلام ما بگشا

ز تلخی‌های دوران گر بخاطر عقدهٔ داری

باخوندی خصال شاعر شیرین ادا بگشا