باشک از چهره شستم دوش رنگ زعفرانی را
لباس از شبنم گل ساختم برگ خزانی را
سری چون نقش پای دوست با افتادگان دارم
از آن بر آسمانی برگزیدم آستانی را
اگر ضعف دلم باور نداری جلوه گر سازم
ز روی هفت جوش چهره این راز نهانی را
چه شد گر نردام چون شهسوار همتی دارم
که با خورشید خاور ننگ دارد همعنانی را
شکنج آستین غنچه ام بر پای هر گلبن
بمیراث از نسیم صبح دارم گلفشانی را
از این پس ما وجاهل مشربی و ناخردمندی
بیاران پیشکش کردیم علم و نکتدانی را
بخون غلطندهٔ حرمان فیضم یاد ایامی
که در آغوش می خفتم عروسان معانی را
نهان دار اشک خونین در جگر تاکی بود «طالب»
بدین یاقوت دریائی حسد یاقوت کانی را