تا چند بکاوم دل غم پیشهٔ خود را
نشتر کده سازم رگ اندیشهٔ خود را
فرهادم و اندیشهٔ شیرین بسراما
آلوده بجز دل نکنم تیشهٔ خود را
مستم ز شرابی که اگر جوش برآرد
فوارهٔ سیماب کند شیشهٔ خود را
آن شوخ نهالم که گرم برکنی ازجای
بر سطح هوا سبز کنم ریشهٔ خود را
«طالب» ز توکس نو بر آسیب نکردست
برقی همه تن لیک خسی بیشهٔ خود را