طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵ - مثنوی جهانگیر نامه

دلا تا توانی کم آزار باش

بهر کار چون عقل هشیار باش

بآزار کس آستین بر ممال

که دستی‌است چرخ از بی‌گوشمال

درآی از در مهربانی درآی

کزین دو بری ره بجنت سرای

بشیرین زبانی نشین در کمین

بیاموز صیادی از انگبین

نبینی که چون شهد گردد چو قند

بشیرینی آرد مگس را بهبند

تو هم ساز شیرین زبانی شعار

بدین دام، سیمرغ میکن شکار

زبان شهد ساز و جهان قید کن

بدین باز، مرغان دل صید کن

ازین دست هرکس که تا بد کمند

سر سرکشان را درآرد بهبند

بحمدالله این شیوه خاص از شهست

شهی کز ضمیر سپهر آگهست

جهاندار عادل، جهانگیر شاه

که چترش کله گوشه ساید بماه

ضمیرش یکی صبح صافی دم است

جهان سربسرزخم و او مرحم است

سپهری و با زیر دستان بمهر

نه خونخواره و کینه‌ور چون سپهر

جهانی ولی خاص پرور چو جان

نه خس طبع و دون پرورش چو جهان

ز رحمت نشانی، بعدل آیتی

بخلق، از خدا لطف بی‌غایتی

بقصر فلک منزلت، قیصری

بآئینه خاطر، اسکندری

قدح نوشی از جام توفیق مست

دلش حق پرست و لبش می‌پرست

قضا تند شیری بزنجیر او

پر تیر تقدیر، بر تیر او

ز فرقش عیان دولت سرمدی

ز پیشانیش فرّه ایزدی

فرو زندهٔ اختر مردمی

شناسندهٔ جوهر آدمی

ندیده بچشم جواهر گزین

نگین خانهٔ تخت، مثلش نگین

در ایام آن عادل دادرس

ز نوشیروان مانده نامی و بس

نگارند اگر نام او اختران

بفیروزهٔ هفتمین آسمان

نگین پست بینند و نامش بلند

در آئینه کار چون بنگرند

چو آئینه پیشانیش غرق نور

سرو افسرش نور بر فرق نور

جبینش چو آئینه صبحگاه

تتق بسته نور از رخش تا بماه

نمایان بر آن روی فرخنده فال

دو ابرو، بشکل دو مشکین هلال

کسی کآن دو ابر و بر آن روی دید

بیکماه دید اتفاق دو عید

بهر مشرب او را بچشمی نگاه

بدرویش، درویش و با شاه، شاه

چو گل با بزرگان بهشتی گلی

باطفال چون غنچه کوچک دلی

نه در دور او یکدل از غم دونیم

نه در عهد او هیچ کودک یتیم

کبوتر ز امنیت روزگار

نهد بیضه در حلقهٔ چشم مار

چو بیند سزاواریش بر سریر

نگین از نگین خانه آید بزیر

سلیمان کزین کوچگه بست بار

باو داد انگشتری یادگار

بتاجی خوش از حشمت کیقباد

بجامی ز میراث جمشید شاد

همائیست قدرش همایون بفال

ز نه چرخ، نه بیضه در زیر بال

زند بحر دستش چو موج کرم

فزون بخشد از فلس ماهی درم

کند چون اشارت بابروی تیغ

خورد آب، برخون آتش دریغ

عجب گر بدوران جودش سحاب

ز دریا کشد مفت یکدم آب

جهان از وجودش یکی‌گلشن است

که هر برگ او اختری روشن‌است

اگر قبله باشد یکی، روی اوست

وگر خود دو، طاق دوابروی‌اوست

چو از چربدستیش، سنجد کلام

زبان، مغز بادام گردد بکام

ز مسکین نوازیش، در هر دیار

توانگر، فقیری کند اختیار

زند غنچهٔ گل در ایام او

زر خویش را سکه بر نام او

رقم سنج این نامهٔ نوسواد

عذار ورق را چنین رنگ داد

که طی‌شد چو ازسال هجرت هزار

دهش بر سر و بر سر ده چهار

شهنشه گرفت از لب جام، بوس

بر اورنگ بنمود عزم جلوس

دو آواره یابی بدشت عدم

بعهدش، یکی فتنه، دیگر ستم

سران سپه را چو شد آگهی

چه سلطان سلیمی، چه اکبر شهی

ز شادی چو گل چهره افروختند

سپند از پی چشم بد سوختند

نمودند دلها یکی با زبان

بشکر جلوس خدیو زمان

به ترتیب بزم آنگهی خاستند

ملوکانه جشنی بیاراستند

سر سایبانها فلک‌سای شد

چو گردون بسی خیمه برپای شد

ز بس اشعهٔ لعلی و گوهری

هوا شد مرصع، چو بال پری

ز بس فرش رنگین، فضای زمین

چمن شد، ز گلهای ابریشمین

زمین هر قدم قابل بوس گشت

نگارین‌تر از بال طاوس گشت

چوشد محفل از فرش رنگین بهار

زمین گشت چون آسمان پر نگار

نهادند تختی سزاوار بخت

فکندند درخورد آن تخت، رخت

مربع سریری بصد آب و تاب

ز گوهر بر او انجم بی حساب

ولی انجمش گام بردار نی

همه ثابت و هیچ سیار نی

ز بس آتشین گوهر شب فروز

ازو انجمن در چراغان روز

بهر پایه بر عنصری مانده پای

بهر قبه، با چرخ، دست آزمای

سزاوار اورنگ را چون هما

بر اورنگ اقبال دارند جا

نگین خانهٔ تخت دولت نشین

چو از گوهر شاه شد با نگین

لب تهنیت رشته از در کشید

مبارک، مبارک، بگردون رسید

سخن گستران تهنیت خوان شدند

ز درج ثنا، گوهر افشان شدند

ز بس گوهر آفرین شد نثار

گران گشت بر گوشها گوشوار

دهل چاک زد پردهٔ گوش ابر

بغرش درآمد چو زخمی هژبر

بسیر فلک شد خروش نفیر

برآورد، نی، همچو بلبل صفیر

جلاجل فغان بر ثریا رساند

جرس شور بر چرخ اعلی رساند

سران در نثار درود آمدند

چو هفتم فلک در سجود آمدند

فلک را ز سر تاج یکسر فتاد

ز بس دست تسلیم بر سر نهاد

چو غوغای شادی بلندی گرفت

دعاها اجابت پسندی گرفت

وزان گشت از می نسیم فرح

بگردید چون چشم ساقی قدح

بهر گوشه جام می خوشگوار

بگردش درآمد چو چشمان یار

صراحی بدست سبو داد دست

بر قاضی آمد چو طاوس مست

می زعفران رنگ شد گلفشان

بدل داد خاصیت زعفران

مغنی چو بلبل درآمد بکار

بنالید چنگ و بزارید تار

بدل ناخن نغمهٔ رنگ رنگ

همیکرد بیداد چنگ پلنگ

نفس عنبرین ساخت مجمر ز عود

بگردون فرستاد مشکین درود

باتش درآمد ز نزدیک و دور

برسم عروسان هندی بخور

بجنت شد از عطر مجلس پیام

پیامی که آسوده سازد مشام

بود هر پیامی سزاوار گوش

پیام گل و مل سزاوار هوش

تو گفتی همه آهوان طراز

سر حقهٔ نافه کردند باز

خرامید ساقی چو طاوس مست

ز ساغر دل باده نوشان بدست

ز هر جنس می بزم را رنگ داد

چه شکر نژاد و چه انگور زاد

بهر گوشه از نقل شیرین و شور

گهر سنج شد کاسه های بلور

قدح شکرین ساخت لب چون عروس

گهی بوس بگرفت و گه داد بوس

هر آن بوس‌تر کز لب شیشه برد

بدست بلورین ساغر سپرد

برآن بوسه صد عشوه ساقی فزود

بساغر پرستان تکلف نمود

برگهای ساز اندر افتاد سوز

وز آن سوز شد نغمه مجلس فروز

ز هر سو به آهنگهای حزین

روان شد زبان های ابریشمین

بریشم ز بس نور بر دل گشاد

تو گوئی زکرم شب افروز زاد

بهر گوشه حوری وشی در سماع

ز آشوب می، با پری در نزاع

ز شادی گل افشان زمان و زمین

گهی دست رقاص و گه آستین

ز بس رقص طاوس می در مزاج

برقص تذروان نماند احتیاج

رخ ساقی از باده گرداند، رنگ

طلا گشت اما به آتش بجنگ

نسیم گل از دور ساغر وزید

گل نرگس از دست ساقی دمید

بط باده را آب از سر گذشت

بدریای می واندرو غرق گشت

سبو بوسه ده شد، قدح بوسه‌گیر

بپستان خم میشد از مهر شیر

جهاندار پیمانه بر لب گرفت

گلاب از گل باغ مشرب گرفت

ز می کرد پیوند گل باغدار

ز گل بست پیرایه بر نوبهار

بطبعش چو گلگون می‌گشت گرم

عنان سخا در کفش گشت نرم

سران سپه را سر افراز ساخت

بالطاف شاهانه ممتاز ساخت

ببارید آنگونه باران جود

که شد سبز، هر شاخ خشکی که بود

زکف سیل احسان بدانگونه راند

که درهفت اقلیم مفلس نماند

نه همت ز می شاه بگرفت یاد

که می راست، شه در سخا اوستاد

تو هم ساقیا در کرم شو سحاب

بیاموز همت ز طبع شراب

که رخ برفروزیم چون صبحگاه

بعهد جلوس جهانگیر شاه

بمن ده یکی جام بی انتظار

بشیرینی وعدهٔ وصل یار

که اندرزی از بهر تو سر کنم

دو گوشت لبالب ز هر گوهر کنم

دلا در مقام ادب پا فشار

مر این پایه را تخت عالی شمار

ادب ساز تعویذ بازوی خویش

وزو جوی، وزن ترازوی خویش

ادب مرد را سایبان تنست

بدفع خدنگ بلا، جوشن است

چو کوشش کنی، دستیار تو اوست

چو بیچاره‌گردی، حصار تو اوست

بهر بزم عزت فزائی دهد

بصدر شرف، آشنائی دهد

بیازو هر آنکس که این مهره بست

ز سنگ حوادث نیابد شکست

اگر کام جوئی، ادب جوی باش

به‌سیلیش چون برخوری، روی باش

ازو هرکه سرتافت، از پا فتاد

بیکبار، از طاق دلها فتاد

ادب سبزشاخیست با برگ و ساز

گلش، دولت و میوه عمر دراز

بکوش ای جوانمرد ثابت قدم

کزین شاخ، گل چینی و میوه هم

ادب چون ترا پاسبانی بجاست

توهم پاس او گر بداری رواست

برد فرض، پاس تن و جان و سر

وزین جمله پاس ادب، فرض تر

فلک فتنه جوئی است نا پایدار

مر او را قضا و قدر دستیار

فروزد کواکب چو گلهای باغ

کند فتنه جوئی بچندین چراغ

جهان دلخراشست و حیله تراش

برای خرابی وسیله تراش

بخوش طینتان همنشینی کند

نهد عینک و پیش بینی کند

ز هر فتنه انگیز، گیرد کنار

وگر خود بود گوشهٔ چشم یار

ز راه خسان در نوردد بساط

بسنبل مزا جان کند اختلاط

بهم جنس خود انس گیرد مقیم

چو نی با مغنی، چو گل با نسیم

برای فضولان نگردد ز راه

بتدبیر خامان نیفتد بچاه

ز همصحبت بد گریزد چو باد

که نبود گیا را ببرق اعتماد

نبینی که چون مه نشینند بمیغ

نچینند گل جز فسوس و دریغ

تن گازران باشد از خاک، پاک

رخ خاک بیزان بود گرد ناک

بود سبزه زیبا بصحن چمن

شود زشت، چون بر دمد از دهن

گهر با خزف چون کند اختلاط

تمیز از میان در نوردد بساط

چو از راه ترکیب و راه کنشت

مؤثر بود صحبت خوب و زشت

نسوزی بسودای باطل دماغ

بظلمات بر نگذری بی چراغ

رهی پیش گیری بهنگام سیر

که باشد سرانجام آن راه، خیر

بیا ساقی آن آبروی بهار

که گل بشکفاند ز روی بهار

بمن ده که خیر منست اندر آن

اگرچه بود آب شر نام آن

رقم سنج دیباچهٔ ماه و سال

چنین زد به پیشانی صفحه خال

بروزی ز نوروز عشرت فزا

که روز شرف بود خورشید را

به کابل بر آراست جشنی بباغ

که نوروز جمشید را کرد داغ

بسطح هوا، ز اطلس سایبان

ز نوشد یکی چرخ اطلس عیان

ز بس فرش رنگین زمین بوس کرد

چمن خنده بر بال طاوس کرد

زمین پر گل و فرشها پر نگار

گل اندر گلی طرح شد چون بهار

چهان روز زیبائی از سر گرفت

طرب، عیش را تنگ در بر گرفت

یکی خرمن گل بر افراختند

وز آن تخت شاهنشهی ساختند

جهاندار بنشست بر تخت گل

بصد کامرانی، زهی بخت گل

برغبت لب جام، بر لب گرفت

گلاب از گل باغ مشرب گرفت

امیران لشگر بیا خاستند

چو فوج ریاحین صف آراستند

خرامنده شد ساقی خوشخرام

گهی چشم، در گردش و گاه جام

می‌آمد بمجلس، چو رنگین بهار

وزو چهرهٔ بزم شد لاله‌زار

می دوستکامی بساغر پرست

گه ازدست‌دادی، گه از چشم‌مست

درآمد نواهای مستان بگوش

می تلخ، شیرین شد از نوش نوش

نگردد مگر گرد ارباب خیر

بشوید غبار شر از آب خیر

سپارد همی دل بتدبیر امن

سر فتنه برد بشمشیر امن

به پیوند نیکان گرایش کند

بدان را به تیغ آزمایش کند

صراحی ز سر تاج زرین فکند

قدح شد بتعظیم او سر بلند

ز می بسکه صحن چمن بو گرفت

هوا طبع بیهوش‌دارو گرفت

بگردن‌کشی، شیشه طاوس شد

لب جام، آمادهٔ بوس شد

لطافت ز بس ریخت بر انجمن

دم از روح زد، عضو عضو بدن

ز رقاصی شاهدان بر بساط

همه بزم شد پر عبیر نشاط

بگردون رسانید زیور خروش

بعجز آمد از بانگ خلخال، گوش

چو لرزید بر تن لباس حریر

هوا موج زد، موج مشک‌وعبیر

سر میکشان گرم گشت از شراب

چو مغفر ز تابیدن آفتاب

بهرسو صف شوخ چشمان سبز

فراهم چو یکدسته ریحان سبز

لب از برگ تنبول یاقوت رنگ

دهان برگهرکار بگرفته تنگ

سبک شد ترازوی ساقی ز جام

که میکرد، در سایهٔ سر مقام

خم باده قالب سبکبار کرد

سبکروحی می بر او کار کرد

بط می در آن بزم دریا نمود

دمادم زدی غوطه در آب جود

تذروان برقص طرب خاستند

پر و بال عشرت بر آراستند

شد از جرعهٔ میکشان روی خاک

برنگ سهیل یمن تابناک

بر آورد ابریشم از دل خروش

جگرها تراشید از راه گوش

روان‌کرد، از چشم مستان شراب

فرو ریخت، ز آن‌سان که از چشمه آب

که ساقی ز مخموری چشم مست

بسی شیشه برطاق دلها شکست

شد از زخمه مضراب مطرب کبود

ز ناخن زدن ناخنش گشت سود

تراوید شد نغمه بیحد ز تار

چو آبی که گردد روان ز آبشار

سزد گر کند مطرب ذوفنون

با بریشم از دل برون جوی خون

چرا کان بریشم که یابد خراش

بدلها کند کینهٔ خویش فاش

خورد ضربت ناخن از اهل ساز

تلافی کند با دل اهل راز

درخشیدن می‌ ز دل زنگ برد

برخ داد رنگی که صد رنگ برد

مغنی نوا‌های بلبل گرفت

بهر نغمه صد بوسه از گل گرفت

چنان از سر درد نالید زار

که بر ساز مطرب بلرزید تار

بدان چربدستی بر آهنگ زد

که دل مست‌شد شیشه برسنگ زد

کبوتر دمی برد ناگه بکار

که بلبل معلق زد از شاخسار

می‌ از پرده بنمود رخ چون پری

قدح خنده زد همچو کبک دری

ز بوی گلاب تر و خشک عود

فروزنده مجمر بر آورد دود

ز مجمر چنان عنبرین خاست دود

که شمشاد، صندل شد و سرو، عود

مرتب یکی بزم شد چون بهار

برنگ و بیوی و بنقش و نگار

شهنشه در آن بزم دریا نمود

یکی ابر شد، ریخت باران جود

سران باندازه افزود جاه

رسانید بر تاج گردون کلاه

یکی را بمنصب نوازش نمای

یکی را بزر قفل حیرت گشای

زبان کرد چون کف جواهر نثار

زهی گوهرین ابر یاقوت بار

فرومایگان را هم از کف نهشت

بخاک امل دانهٔ کام کشت

ز شادی قبا بر تنش گشت تنگ

گل می‌ زرویش برون داد رنگ

اتاقه بسر سرفرازی کنان

کله گوشه با ابر بازی کنان

عیان تاب می‌ ز آن رخ پر ز نور

چو آتش که ظاهر شود از بلور

بگردن بسی عقد رخشان چو آب

هم از لعل و در و ز یاقوت ناب

چو جوزا که با صبح همره بود

چو پروین که آویزهٔ مه بود

بگوشش یکی‌قطره ز اشگ سحاب

که نادیده دریا خیالش بخواب

به سیرابی، لعل رنگین مل

به غلطانی قطره بر روی گل

تو گوئی زبان چون‌گهر جوش‌کرد

یکی نکته خویش‌در گوش کرد

ز جشن شرف چون دوهفته‌گذشت

چو بلبل ز دل مایل گل نگشت

صبا سیر را کرد چابک خرام

بباغی که بد (شهر آرا) بنام

همه ره نثار افکنان، راهوار

همیراند، مانند ابر بهار

چنین تا بباغ اندر آمد چو سرو

بزیر اندرش بوستانی تذرو

چو طاوسش آرایش باغ کرد

تذروان فردوس را داغ کرد

فرود آمد از بارهٔ تیزگام

پیاده چو گل گشت، گلشن خرام

بسرو از تذروان سرودی رساند

خیابانیان را درودی رساند

دمی گرد گلشن تکاپوی کرد

پس انکه به آرامگه روی کرد

بیامد شبستان فروزی گرفت

طرب سازی و خصم سوزی گرفت

برامش در آن باغ خاطر فروز

شب عنبرین زلف را کرد روز

بیاراست جشنی چو رنگین بهار

ز خاصان تنی چند کرد اختیار

بر آئین جم تکیه زد بر سریر

تن آراست از جامه‌های حریر

سرای را بپای سریر، از دو دست

اشارت کنان داد حکم نشست

نشستند فرمانبران جا بجای

بدامان عزت درآورده پای

می‌آمد بمجلس چو روشن چراغ

چراغی که زد بوی گل بر دماغ

خرامنده ساقی چو طاوس مست

مئی همچو خون کبوتر بدست

تذرو صراحی برافراخت سر

بر دختر رز، چو طاوس نر

بد از سرو مینا سراپای سبز

خیابان مجلس ز مینای سبز

ز خوان زر و سفرهٔ زر نگار

برافروخت مجلس چو روی بهار

ز نقل و گزک عرصه‌تنگی گرفت

همه جای، نقش پلنگی گرفت

ز بس راز خود میوه کرد آشکار

زمین خم شد از بار نارنج و نار

بر آتش گرفت از کران تا کران

گوزن از کفل ناله، آهو ز ران

کباب از بر آتش دلفروز

بگوش اندر افکند، آواز سوز

هر آن مرغ، کو در چمن بدخموش

بگلزار آتش برآورد، جوش

ز سوز درون و برون شد تذرو

سراینده بر بابزن، نه بسرو

تف شعله‌اش کرد گرم فغان

زبان یافت از آتش می زبان

ز بس کبک بسمل بنالید زار

زبان بند شد عندلیب بهار

چو سرها شد از بادهٔ ناب گرم

بساط ادب در نور دید، شرم

جوانی و شوخی بهم یار شد

بلهو و لعب دل سزاوار شد

طبیعت در چابکی باز کرد

سبک شوخی آهنگ پرواز کرد

ز مضراب مطرب روان گشت آب

وزآن آب گردید، دلها کباب

قدح دور بگرفت و ساقی خرام

چو گل دست بر دست گردید جام

هم آهنگ شد ساز عود و سرود

بهم درتپیدند، چون تار و پود

خروشید قوال الله تراش

خروشیدنی با هزاران خراش

یکی انجمن طرح شد درگداز

که رونق پذیرفت ازو صد بهار

گل آتشی از درون و برون

چو رخسار عشاق، نارنج گون

ببو گرچه از نار، دامان زده

برنگ آتش اندر گلستان زده

ببویش همین نکته شد رهنمون

که میآید از رنگ او بوی خون

فروزان گلی، چشم روشن کنی

در او دهر، یک بوته چون گلبنی

شفق وار، در فیض بخشی شفیق

درو دشت از او در لباس عقیق

زمین فیض بخش و هوا ابرناک

رطوبت ز اجزا چکیدی بخاک

طبقهای گل در ورق گستری

سحاب از ترشح بافشان گری

پس انکه بفرمود تا لشکری

نگردند ز آئین فرمانبری

بتاراج گل آستین بر زنند

دو دستی بچینند و بر سر زنند

بچینند ز آن گل بخروارها

ببندند آئین دستارها

بسر هر که را شاخ گل ننگرند

سمن‌وار، دستارش از سر برند

سپه چون شنیدند فرمان شاه

بتاراج گل برگرفتند راه

بیکدم بغلها گل انبار شد

همه دست و دستار، گلزار شد

ز گل فرش در راه شاه اوفتاد

چراغان گل در سپاه اوفتاد

بروز دگر باز جشن دگر

ز روز گذشته بسی خوبتر

نمود این جهانگیر عیش آفرین

بدانسانکه مهرش بخواند آفرین

زبس گشت می مایه بخش فتوح

جسدهای مستان بدل شد بروح

گل روی مستان شکفتن گرفت

می از صحن دل گرد رفتن گرفت

چو شد مجلس عشرت آراسته

بدان آب و رنگی که دل خواسته

سران سپه را طلب کرد زود

بهر یک جداگانه لطفی نمود

نشستند هر یک در آن انجمن

باندازهٔ پایهٔ خویشتن

بگردش درآمد می لعل فام

نسیم طرب یافت راه مشام

خرامید ساقی چو طاوس مست

صراحی در آغوش و ساغر بدست

هلال قدح، طرف ابرو نمود

چو آن دید، صد خوشدلی رو نمود

حریفان بمی رخ برافروختند

بدل مایهٔ عشرت اندوختند

طرب را هم آغوش جان ساختند

دل از غم بیکباره پرداختند

همه روزه ترتیب می بود و جام

ز رخسارهٔ صبح تا زلف شام

بجز شادی آن روزگاری نبود

ز اندوه دل را غباری نبود

چو شد صبح نوروز : عالم فروز

شب آمد بگردش برابر بروز

جهان دفتر خوشدلی باز کرد

تماشای آن دفتر آغاز کرد

هوا سوی هر خاطری جست راه

هوس گشت مهمان درویش و شاه

طرب شیوه کوچه‌گردی گرفت

قدح گرمی و تو به سردی گرفت

نشاط از ره و رسم آمد برون

بهر خانه ناخوان آمد درون

گل عشرت از غنچه انگیخت بوی

روان کرد پیغام خود کو بکوی

غم اندوز، سامان شادی گرفت

گدا نخوت کیقبادی گرفت

هر انکس که بر یکدرم دست داشت

دل هوشیار و سر مست داشت

زهر سوی افلاک شدها یهوی

ز خلوت، نوای طرب شد بکوی

نقاب افکنان، نغمهٔ پرده پوش

گرفت از حرمگاه خود راه گوش

ز مستوری خویشتن دست شست

بهنگامه‌گردی عنان کرد چست

بمشاطکی خلق کردند روی

گشودند، برخود در رنگ و بوی

ز بس رنگ و بوگشت قیمت فزا

حنا، توتیا عطر شد کیمیا

ادیبان گریزان ز تمکین شدند

بطفلان مکتب هم آئین شدند

رخ دشت زینت زمستان گرفت

چمن غلغل می‌پرستان گرفت

در فیض میخانه کردند باز

بدان در دویدند، اهل نیاز

ز جوش حریفان سودای خم

قیامت گهی گشت دریای خم

چو خم، ساقی آمد بتمکین نشست

فروزنده انگشترینی بدست

نگین خانه شد ساغر آتشین

نگین گشت می، موج نقش نگین

شعف دامن می‌پرستان گرفت

تملق گریبان مستان گرفت

زهر سو در شادمانی گشود

جهان روز خوش را بمردم نمود

در آن روز ؛ کآن بهترین روز بود

چنین شاه را عالم افروز بود

برآمد ابر تخت و بنشست شاد

سران سر افراز را بار داد

مرتب یکی بزم شد چون عروس

که کردیش خلد برین خاکبوس

چو در دل خیالش تصور کنم

سر از گلستان ارم بر کنم

بفرمود می در قدح ریختند

ز گرداب آب، آتش انگیختند

نخستین خود آن باده را نوش کرد

ز لب جام را حلقه در گوش کرد

چو کیفیت آن می از لب فزود

سوی اهل مجلس اشارت نمود

خرامنده شد ساقی میکسار

هم از مستیش بهره، هم از خمار

به پیمایش می بمالید دست

تو گفتی که گل آستین بر شکست

عیان شد، چو بر آستین ریخت چین

سمن دستهٔ ساعدش ز آستین

قدح کرد لبریز و آورد پیش

یکی دور، چون گردش چشم خویش

در آن روز خوشتر ز عهد بهار

سران را بمی شست از دل غبار

بهر لب تحیت ز جامی رساند

بهر سر، ز مستی پیامی رساند

چنان گرم هنگامه را بر فروخت

که هنگامه دارغم از رشک سوخت

چو مطرب ز ساقی بدید آنچه دید

رگ ارغنون را بناخن گزید

چنان آتش نغمه را تیز کرد

که ناهید را، ز اهل پرهیز کرد

مغنی چو آشوب مطرب بدید

در آن پرده از دل فغان برکشید

زبان را، ز دستی بمالید گوش

که پیچد در پردهٔ دل خروش

بدان نازکی نغمه‌ئی ساز کرد

که ناهید را پرده انداز کرد

یکی مجلس از ساز و می گشت گرم

که جنت شد از وی عرق ریز شرم

ز دلها باو از خوش برده زنگ

خروس صراحی و طاوس چنگ

دم مجمر از نکهت عود خشک

با هوی چین کرده پیغام مشک

دو سو زنده گردید مجلس فروز

یکی عود ساز و دگر عود سوز

بهر ساز سازندهٔ دست برد

بهر نغمه، صد نیش در دل فشرد

چو طنبوری از پرده آمد براز

ز خود هر کرا برد، ناورد باز

ای آنکه عود داری، در جیب و در کنار

یک عود را بسوز و دگر عود را بساز

چو قانونی آتش ز مضراب ریخت

بتردستی از نغمه‌اش آب ریخت

چو نائی لب نای برلب گرفت

ز گرمی بتن روح را تب گرفت

چو چنکی بنالش درآورد چنگ

تراوید خون از دل خاره سنگ

همه مغز مستان ز مشکین ایاغ

شده عنبر اشهب اندر دماغ

ز بس آتشین مجمر خود سرود

چو عود قماری برآورد، دود

گرفته همه عنبر تابدار

نشیمن در آتش، چو خط برعذار

بدو رخ شده عود عنبر سرشت

که بوی خوش، بزم سازد بهشت

بیکدیگر ازشوق، چون تارو پود

به پیچیده زلف تب و دود عود

زعطر جهانگیری آن بوی جان

شده مغز‌ها روح در استخوان

بهر سومی افکنده چون مه شعاع

بهر گوشه، صوفی وشی در سماع

فلک را در آن بزم عشرت قرین

گهی دست رقاص و گه آستین

چون کنم چون بدل قرارم نیست

اندرین بیت اختیارم نیست

چون در این بیت خاطرم مجبور

چشم دستور دارم از دستور

بزمهایت بیرگ و باده ساز

عیش بادت فراخ، عمر دراز

نکنم آرزوی هم نفسی

ننمایم مراد خود بکسی

جز خدا با کسی نگویم راز

نکنم هیچ کار غیر نماز

هر کرا رحم نیست ایمان نیست

گرچه سلمان بود مسلمان نیست