عیش کن عیش که نوروز همایون آمد
وقت گلگون شدن بادهٔ گلگون آمد
نظری در چمن دولت خود کن بنگر
که بهاری که خزانش نبود چون آمد
لاله از جلوه گه ناز برون زد خرگاه
سبزه از خلوت محبوبی بیرون آمد
سرو را باز بدل شوخی لیلی جا کرد
بید را باز بسر شورش مجنون آمد
نشتر باد صباد تا شده فصاد بهار
از شرائین عروسان چمن خون آمد
اندرین فصل عجب کز رقم سبزه و گل
صفحهٔ روی زمین نسخهٔ گردون آمد
گوش پرنغمه بنوعی است که میپنداری
عندلیب از چمن اکنون شده اکنون آمد
طرفه فصلیست در این فصل نیابی بچمن
سبزهکش نبود نشو و نمائی جز من
نو بهارست گل از جیب هوا میجوشد
دل بلبل ز سر زلف صبا میجوشد
نو بهارست و بذوق لب مستان خمار
خون می درجگر میکدها میجوشد
شوخی نامیه عامست چنان کز دل سنگ
صد گلستان اثر از نشو و نما میجوشد
جلوه پردگی زمزمه در مغز زچیست
کز لب غنچه تصویر نوا میجوشد
رورو آنرا بچنین فصل گل سیر آبیست
آتشین آبلهٔ کز کف پا میجوشد
فیض بر فیض فشاندست هوا تا جائی
کز پر و بال مگس فر هما میجوشد
هر چمن کرده گلی جز چمن طالع من
که بسهو ازوی نی گل نه گیا میجوشد
همه در عیش و مرا روزی جز غم نشود
سایهٔ بخت بلند از سر من کم نشود
شکوه آگین رقمی گر زسر کلکم جست
اندرین نیست گناهم چکنم مستم مست
قدم از جاده گر آنسوی نهد دل چه عجب
توسن باده عنانش بربود زدست
گر سر عقل ملایک شکند جرمش نیست
هر کرا دیو بسوداکدهٔ مغز نشست
در بساطم نه خرد ماندو نه فرهنگ و نه هوش
تا بتکلیف طبیعت شده ام باده پرست
من و هشیاری، پس شکوه زطالع هیهات
عقل باور کند این قول زهی فطرت پست
گر نه مستی بود از بخت کیش یاد آید
آنکه را چون تو فلک قدر خداوندی هست
خاصه من کز مدد جاه تو می بتوانم
ندسر بخت که فرق فلک بخت شکست
به که این زمزمه بر لب شکنم نیم تمام
پس باهنگ دعای تو کنم ختم کلام
تاجهان باد گل جاه تو عطر افشان باد
عالم از نکهت خلقت چمن رضوان باد
بزم عشرت ز تو همواره نگارستان است
باغ دولت ز تو پیوسته بهارستان باد
با نسیم چمن خلق تو مغز دل و روح
فارغ از عطر گل و رایحهٔ ریحان باد
در مقامی که سحاب کرمت قطره زند
غرق دریای عرق ناصیهٔ نیسان باد
چون زنی گوی ذقن در سر میدان عذار
در کفت از رقم زلف بتان چوگان باد
جامهٔ عیدی خصمت چو مصیبت زدگان
شبه گون، تارتر از زلف و شب هجران باد
وضع حملش همهدردامن بخت توشود
طفل هرعیش که اندر رحم امکان باد
چرخ دستارصفت گردد برگرد سرت
رشتهٔ عمر فرو زاد دو یکتاگهرت