چون برگ گل ز دیدهٔ گلشن فتادهام
یعنی متاع هستی بر باد دادهام
بنگر که غنچهسان بنهانی کمان طبع
بر دل چه مایه ناوک حسرت گشادهام
با دود سینه معدن زنگار سودهام
با آب دیده منبع شنگرف سادهام
شبنم نشسته برگ گلم کز فسون عمر
لب در کف شکنجهٔ دندان نهادهام
گردون بنوک خامهٔ الماس هر طرف
آیات غم نگاشته بر لوح سادهام
فال شکفتگی نزنم کز بهار درد
توأم بطفل غنچهٔ تصویر زادهام
خودرا یک اسبه برصف افلاک میزنم
خورشیدسان سر اینک بر کف نهادهام
ایدهر بامن اینهمه پرخاش بهرچیست
تا چند زهر ریزی در جام بادهام
آخر نه هفت والد علویت کشتهام
آخر نه چار مادر سفلیت گادهام
با من کمان کینه چه زه کردهای بگوی
ابرو به خصمیم چه گره کردهای بگوی
من خود یکی ز بیسرو سامان عالمم
نی سر نه پای دارم و سر تا بپا غمم
خون فسرده در جگر داغ حسرتم
عطر خزیده در شکن زلف ماتمم
با پیچ و تاب غیرت شریان افیم
با نعل و داغ حسرت خفتان ارقمم
داغم ولیک آتش سامان پنبهام
زخمم و لیک آفت ناموس مرهمم
دارم قرین هرسر مو صد هزار تاب
یعنی عذار حادثه را زلف پرخمم
اشکم خبر ز خون شهیدان دهد بلی
من زادهٔ دیار بلا، یا محرمم
کنیت نثار طی نسبنامهٔ وجود
گم نام دهر داد نشان تا بآدمم
با این بساط گریه چو سیر چمن کنم
گلبرگ در کنار کند اشک شبنمم
یا رب چو من کسی جگر آگین نگه مباد
وز دود سینه آفت خورشید و مه مباد
من کیستم ز سایهٔ مرحم رمیدهٔ
در یک بغل بشاهد زخم آرمیدهٔ
پیوند بال طوطی عشرت گشادهٔ
چون عنکبوت بر مگس غم تنیدهٔ
بالخت دل ز گوشهٔ دامان فتادهٔ
با آب دیده از سر مژگان چکیدهٔ
در شست روزگار خدنگ گشادهٔ
بر بازوی زمانه کمان کشیدهٔ
تا جیب اشک در دل حسرت نشستهٔ
تا نوک آه در رگ ماتم دویدهٔ
چون شخص غم بدشمنی خندهای نوش
لب را چو پشت دست بدندان گزیدهٔ
چون طفل دل بچاشنی خنده های تلخ
شب تا سحر انامل مژگان مکیدهٔ
با اشک خون چه مایهٔ نازم زمانه را
عقد گلی بحاشیهٔ جیب چیدهٔ
با دود دل چه زیور حسنم سپهر را
مشکین خطی بگوشه عارض دمیده
القصه نوشدار وی دهرم باشک و آه
ز آن نیش برق میزندم برگ گیاه
پیوسته با منست سر و کار روزگار
من گرم دارم این همه بازار روزگار
من طرح کفر و دین زدهام مجملا منم
صورت نگار سبحه و زنار روزگار
مشکین نقاب ارچه زدود دل منند
ناموسیان پردهٔ گلزار روزگار
بی نو بهار گریهٔ من چشم کس ندید
جوش گل از علاقه دستار روزگار
آئینهایست خاطر صافی نهاد من
تا عرش غوطه خورده بزنگار روزگار
در عهد تاب محنت من هیچ دل نیافت
روی سر از کشاکش منشار روزگار
شادم که خو گرفته شرائین خاطرم
با کاو کاو نشتر آزار روزگار
وین هم که با هزار خرابی نمی برم
تصدیع شکوه بر در معمار روزگار
دستور دهر میر ابوالقاسم آنکه جود
هر صبح آستان کفش میکند سجود
مه خرمن آصفی که فلک خوشهچین اوست
داغ دل سلیمان مهر نگین اوست
چندین بساط آینه در چین زلف شام
خوی قطرههای جبهه صبح آفرین اوست
دریای دست او که گهر جوش همت است
در موج هم ز چین سر آستین اوست
خورشید نعل پارهٔ جوزا ستام چرخ
اینک لکام خایان در زیر زین اوست
رشگ زبان نوش لبانست خامهٔ
کورانشان کزلک آتش قرین اوست
داغ عذار ما هو شانست صفحهٔ
کش رخ مزلف از رقم عنبرین اوست
نازم تذرو خامهٔ او را که در خرام
طاوس عقل میکشد از نقش پا بدام
گل جوشد از مسام خس و خار باغ او
بابل تراود از سر منقار زاغ او
خندد بزیر ابلق ایام بر جبینش
تا گل بجیب کرده ز تشریف داغ او
بنگر ز اعتدال هوای بهار طبع
بی داغ جوش لاله بر اطراف راغ او
ساقی بجان دردی من چون کشیده جام
خورشید ریزه ریخت بخاک از ایاغ او
در شعله غوطه داد نفس آنکه گفت نیست
تخمیر مهر و ماه ز دود چراغ او
در گلشنش در آی صباحی گلی بچین
از اختلاط بلبل قدسی و زاغ او
گل خویش را به پیرهن یوسف افکنند
در کسب قابلیت بزم دماغ او
اورا سزد همی که کند بر سپهر ناز
نی بر سپهر بلکه بماه و بمهر ناز
نشنیده گوش عقل که نازد زروی جاه
بر یک وزیر مملکت هفت پادشاه
سرزد زباغ حشمت او این شکفته گل
نوشد ز برج دولت او این خجسته ماه
نور نظر بموسم نظارهٔ کفش
بر سطح موج خیز گهر میزند شناه
شهریست جلوهگاه ضمیرش که میخرند
مردم متاع آینه آنجا بنرخ آه
در عهد استواری عهدش شکستهٔ
نبود مگر بفرق بتان گوشهٔ کلاه
عمری پس از نظارهٔ ارقام کلک او
عنبر تراود اربگشائی رگ نگاه
دشتی که قطره ورشود از ابر مردمیش
جوشد بر او بصورت مردم گیاگیاه
با فیض حسن خیزی کنعان خلق او
سنبل بشکل طرهٔ یوسف دمد زچاه
بر لب گرفته خامه سر زلف خط او
زآن خون مشک میکندش گل ز بوسه گاه
صبحی است سینهٔ نفسش روشنی فروش
ابریست دیدهٔ قلمش آفتاب جوش
ای صاحبی که خاک ز فیض تو آب شد
خون در عروق تاک بیادت شراب شد
رشح خوی از جبین تو بر گاستان فتاد
میناستان سینهٔ او پر گلاب شد
با جلوهٔ ضمیر تو در گلشن سپهر
ریحان ابر داغ گل آفتاب شد
در آب ماهی از تف خشمت برشته گشت
دربیضه مرغ زآتش قهرت کباب شد
یک عمر خضر طرهٔ ناهید و چشم ماه
دل در نهاد حسرتشان خون ناب شد
تا عاقبت بیمن طلوع سهیل بخت
هر یک بکام خواهش خود کامیاب شد
آن توسن سپهر تکت را لگام گشت
وین بارهٔ ستاره خویت را رکاب شد
دست سحاب دودهٔ دریا نژاد تو
باکان بجرم بخل چو گرم عتاب شد
یاقوت قطرهایش همه شخص قطره گشت
لعل حبابیش همه عین مصاب شد
آن کف دمی که ناصیهٔ جود برفروخت
روی سحاب در عرق آفتاب سوخت
دایم جهان زجاه تو رونق پذیر باد
آمیزش بقای تو چون شهد و شیر باد
روی دل عدوی ترا طرههای آه
از پیچ و تاب افعی غم جعدگیر باد
اندام نازک تو که باغیست عطر خوش
هموارهٔ گل نگار زعکس حریر باد
پهلوی حاسد تو که نهریست خاکپوش
پیوسته موج دار ز نقش حصیر باد
گردون نثار کار تو شد قمری بنانش
برسر و خامه زمزمه سنج ضریر باد
(طالب) دعا طراز تو شد طوطی زبانش
بر شاخسار ناطقه بلبل صفیر باد
چون لاله فرق خصم تو برنیزه و دلش
مانند غنچه برسر پیکان تیر باد
تا گفتگوی زیر و زبر در میان بود
تیغ تو بر زبر سر اعدا بزیر باد
تا آب دیر و زود بجوی زمان رود
مرگ عدوت زود و بقای تو دیرباد
گل جوش باد گلشن عمر تو ماه و سال
دولت بروی بخت تو بنیاد پس هلال